تبليغاتX
♥๑۩۞۩๑ஐ کلبه عشق من تو ๑۩۞۩๑♥

ببا هم اينجوري نبوديم اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود اما... چقدر زيبا گفته

دلم می خواست لبات برا خودم بود تا هر وقت خواستم ببوسمشون نیازی به اجازه گرفتن

نداشته باشم . دلم می خواست چشمات مال خودم بود تا هر وقت خواستم بهشون نگاه

کنم خجالت نکشم که مبادا یکی ببینه

دلم می خواست  وقتی بارون می اومدلب پنجره و تو بغل تو بودم و گرمای تنتو حس

می کردم دلم می خواست  واقعا دوسم داشتی ، واقعا دلت برام تنگ می شد،واقعا

برات مهم بودم برات ارزش داشتم

کاش می دونستی چرا دوست دارم؟ چرا برام مهمی؟چرا نمی تونم به چشمات فکر کنم

ولی  اینا مهم نیستن مهم اینه که من تو رو دوستت دارم همین!

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 20:12 | لینک ثابت |

در اوج عشق
 
هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم

 
 آنگاه که تو را در آغوش  گرفتم....
 
زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود...
 
لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم
 
لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها برای من
 
و قلب شکسته ام می باشی
 
لحظه ای که احساس کردم
 
اینک یک اسیری در قلب مهربان تو می باشم....
 
آن لحظه احساس میکردم که یک عاشق واقعی هستم 
 
 عاشقی که مدتها بود انتظار چنین عشقی را می کشید
 
آنگاه که بر لبان تو بوسه زدم تلخی های زندگی همه از یادم رفتند
 
 و طعم شیرین زندگی و عشق را در کنار تو چشیدم!
 
بوسه ای که خاکستر عشق را در وجودم من
 
دوباره شعله ور کرد.....
 
هیچ لحظه ای در زندگی ام مثل
 
 لحظه در آغوش گرفتنت و بوسیدن
 
از آن لبان سرخت برایم زیبا نبود
 
با افتخار تو را در آغوش خویش بردم
 
و با غرور بر لبانت بوسه زدم
 
و با احساس آرامش عشق به تو گفتم :
 
عزیزم خیلی دوستت دارم....
 
سرت را بر روی شانه هایم گذاشتی
 
 و درد دلهای عاشقانه ات را در گوشم زمزمه میکردی
 
و من تنها نشسته بودم
 
و به درد دلهای عاشقانه ات گوش میکردم ....
 
آن لحظه مانند پرنده ای بودم که
 
 در اوج آسمان آبی در حال پرواز است ، مانند
 
 امواج دریایی بودم که ساحل عشق را در آغوش خود میگیرد .....
 
تو را برای خودت میخواهم ، نه برای نیاز خویش!
 
تو را برای وجود پر مهرت ، قلب عاشقت 
 
 پاکی و صداقتت ، یکرنگی و یکدلی ات
 
 و آن حرفهای عاشقانه ات میخواهم.....
 
هیچگاه مثل لحظه ای که در کنار تو هستم شاد نیستم!
 
لحظه های در کنار تو نبودن
 
 لحظه های سرد و بی حوصله ای است...
 
همیشه به انتظار آن نشسته ام که دیدار با تو دوباره فرا رسد
 
عزیزم بیشتر از همه کس دوستت دارم 
 
 و زندگی را با تو خوشبخت میبینم....
 
در آغوش تو بودن یعنی به اوج عشق رسیدن
 
 
 
عاشقانه می نویسم

با قلمی به رنگ سبز و با دلی به رنگ آبی مینویسم
 
از تو که بهترینی...

مینویسم از آن قلب مهربانت ، از آن چهره ماهت

مینویسم از تو که همان فرشته نجات این قلب شکسته منی

مینویسم از تو که برایم بهترینی عزیزم

با چشمهای خیس مینویسم که مرا تنها نگذار
 
 و با دلی پر غرور مینویسم که
 
 تا آخرین لحظه نفسهایم ، هم نفس تو هستم

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم 
 
 همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش نهفته است
 
 آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن

چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم
 
و آنگاه که دست در دستان هم گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم
 
و لحظه غروب خورشید را می بینیم

چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...

آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد 
 
 چون برای رسیدن به آن همه چیز را
 
زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...

خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو
 
 و در قلبم همه اسمها برایم بی گانه اند و تنها تو را می شناسم
 
قلب مهربان تو و اسم مقدست را...

تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم
 
آنگاه آن لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!

می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست
 
 و هیچکس به جز تو لایق این قلب پر احساس من نیست ...

با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی 
 
 با آرامش عاشقانه می نویسم از تو

که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم
 
دوستت دارم
 
خیلی دوستت دارم
 
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم
 
به خدا خیلی دوستت دارم ...
 
تو همه وجودم ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!
 
با تو این زندگی برایم زیباست
 
و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...
 
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم
 
 و نام مقدس تو را فریاد بزنم!
 
تو همان خوشبختی منی  همانی که برای رسیدن به آن
 
از همه چیز و همه کس خواهم گذشت!
 
تنها تو را می بینم
 
لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین
 
و آخر سر نیز رویاهای
 
عاشقانه ام با تو!
 
با تو  همانی خواهم شد که تو میخواهی 
 
 همان عاشقی که برای همیشه با تو وفادار می ماند!
 
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم 
 
 عشق واقعی به چه معناست!
 
 این قلب شکسته ام 
 
 قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند
 
 شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم
 
 و دلم میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت
 
 آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی!
 
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه
 
 با تو هستم ، خواهم ماند
 
 مثل یک مجنون تا ابد و برای همیشه!
 
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم
 
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم
 
تو همانی که من میخواستم 
 
تو همان عشق واقعی هستی که سالها در جستجوی او بوده ام!
 
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام
 
به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
 
با تو معنای عشق را فهمیدم 
 
 و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!
 
آری همین است رسم عاشق بودن !
 
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق
 
با صداقت ، یکرنگی و یکدلی با آنکه دوستش داری
 
 و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس
 
تا لحظه مرگ بمانی و عاشقتراز همیشه نیز دوستش بداری ...
 
 این رسم عاشقی است که تو به من و آنان که قلبم را
 
 شکستند آموختی!
 
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک
 
عاشقانه تر از همیشه با تو
 
 می مانم و باور کن که .....

خیلی دوستت دارم
 
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
                                
 دوست دارم که بدانی دوستت دارم! 
 
 

عاشق ترینم
 

    نمیدانم  ابراز عاشقی غیر از آنکه به آن که دوستش داری

وفادار باشی و صادق ، چگونه است 

 اما میدانم که من عاشق ترینم....

نمی دانم چگونه باید با آنکه دوستش داری بمانی

 بمانی و مجنون هم بمانی ، مجنون تر از یک عاشق دیوانه

ولی میدانم که من مجنون ترینم...

نمی دانم اشک ریختن از غم دلتنگی و غصه دوری چگونه است

و چگونه باید برای آنکه دوستش داری دلتنگ شوی

اما میدانم  که من دلتنگترینم.....

نمیدانم قلبی که عاشق است چگونه باید اثبات کند که عاشق است

 و یا دلی که در گرو دلی دیگر است

 چگونه باید از آن  مهمان نوازی  کند

اما میدانم که من خوشبخترینم...

نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم ؟

آری بدان که  بعد از تو من بدبخت ترینم.....

نمی دانم چگونه باید با تو باشم ، چگونه باید راز دلت را بیابم

و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم

اما بدان که من داناترینم...

نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت ، همه لحظه های زندگی

  من سرد و بی حوصله می شود ؟

 آری بدان که من در آن زمان تنهاترینم....

 

دوســـــــــــــــــــــــــــــت دارم

فــــــــــــــــاطـــــمه جـــــان

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 12:48 | لینک ثابت |

به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم

 

                                     

 

       سلام خدمت همه  دوستان عزیز خودم امیدوارم حالتون خوب باشه

                        و هر جا که هستین خوب و خوش و سلامت باشین.

                             اومدم برای آخرین بار آپ کنم و برم 

                        ممنون که همیشه به من و وبم لطف داشتید می اومدید

                    و کلبه تاریک منو نورانی می کردید

          اگه شما دوستان عزیز نبودید امکان نداشت بتوانم وبلاگم را رونق بدم.

               خیلی دلم میخواست باهاتون میموندم ولی چه کنم که نمیشه .

                          با هر بدی و هر خوبی که دیدید حلالم کنید.

                 دلم برای همتون تنگ میشه . خیلی دوستتون دارم.

                       هر جا هستین موفق باشین. خدا پشت وپناهتون.

                              هیچ وقت فراموشتون نمیکنم

           من    ۱۹/۴/۱۳۸۷ دارم میزم سربازی

                       

 هر کجا که پا می گذارم و نفس می کشم بیشتر تو را حس می کنم چه کار کرده ای

 

با این دل دیوانه ؟


نمی دانستی که من تو را می بویم و نفس می کشم که این طور عطرت را همه جا بخش کرده

 

 ای ....پس خودت کجایی ؟


همه جا و هیچ جا ؟


کجا به دنبالت بگردم زیبای خورشیدی ام ؟


تمام حرف های بی انتهایی تکراری ام خواهشیست


و آن آمدن تو ....تنها تو...

 

نوشته شده توسط محمد در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 18:58 | لینک ثابت |

 
 
خــــــدايـــــــا
 
 
معبودم!
 
 
تو به همه چيز آگاهي
 
 
 پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
 
 
در اندوه و شادي،
 
 
معبودم !
 
 
بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
 
 
خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
 
 
با ديدگاني شگفت زده
 
 
زيبايي را مي جويم
 
 
كه ذات توست .
 
 
و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
 
 
به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
 
 
از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
 
 
دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 9:48 | لینک ثابت |

حرف ثانیه ها

ثانیه یک....

سالها گذشت

حرف ها رنگی شد

احساس به مهمانی کاغذ رفت

حجمی شبیه نقاشی

روی خط ها لغزید

دفتری اولین نفس هایش

زیر صدای ورق خوردن ها

مثل اهنگی

در هوا عریان ماند.

۲۴ تا اپم از این به بعد راجع به حرف ثانی هاست

نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:26 | لینک ثابت |

 

 Image hosted by TinyPic.comبال سنگين سفر  ميشكندImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comواي ملال انگيز استImage hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com هيچ كس منتظر ديدن ما نيست،  بيا برگرديمImage hosted by TinyPic.com
  
Image hosted by TinyPic.com 
Image hosted by TinyPic.comعشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازمImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comبا غربت من بساز .تا با خودم  بسازمImage hosted by TinyPic.com
 
 

 

نام بي نشون تو در برگي از زندگي ام نقش بسته است

هنگامي كه خواسم تنها نام تو را آتش بزنم

برگ برگ زندگي ام سوخت!

از ديروزها به دنبالت دويدم

و به اميد ديدارت به امروز رسيدم

ولي افسوس...!

افسوس كه تو به فرداها سفر كردي!  

من بی تو می میرم

 

                              فردا که خواهی رفت،

 

فردا که روز آخرین دیدارمان است،

 

                                   فردا که بامن می کنی بدرود،

 

می ایستی غمگین و می گویی:خداحافظ

 

                         من بی تو فردا را چسان خواهم؟

 

من روزهای بی تو بودن را وتنها نشستن را

 

                         و غمگین گریه کردن را چرا خواهم؟

  

فردا که خواهی رفت،

 

                         فردا که روز آخرین دیدارمان است.

  

من بی تو می میرم

 

                        بی تو چو ماهیان دور از آب می میرم.

 

و در بستر مرگ آرام می گیرم.

دستت را به من بده تا از تاریکیها نترسیم

      

            دستم را بگیر تا از آتش بگریزیم

                  

                 آنانکه همه سوختند

 

                     تنها بوده اند.

 

 

خسته ام دیگر خسته از خود ،خسته از تکرار،خسته از رنجیر هرپندار،

 

،خسته از رویا ،خسته از اندیشه های کور

 

 تا کی اینگونه باید زیست ؟

 

تا کی باید نهانی اشک حسرت ریخت ؟

 

تا کی باید سرود ناامیدی خواند؟

 

خسته ام دیگر ،خسته از تکرار،

 

کاش می شد با طلاق درد می خشکید

 

بذر خنده در تمام دشت میروئید!

 

خسته ام دیگر من لبان بسته ام را باز خواهم کرد

 

من سرود تازه را آغاز خواهم کرد!

 

تا کی باید اینگونه بیهوده ماند وماند !خسته ام دیگر.

wel come

i love you

  گفتم از عشق و محبت                                از شراب عشق ، مستم

  گفتم از مهر و مروت                                      از جوانمردی و عزت

  گفتم از بارش باران                                       از ترنم ، از بهاران

  گفتم از عشق خدایی                                    تو کجایی ؟ کی می آیی ؟

  گفتم از عشق گذشته                                    گفتی عشقت رفته از یاد

  گفتم از عهد گذشته                                        که شکستی و تو رفتی

  گفتم از درد جدایی                                          بی وفا ، تو کی می آیی ؟

  گفتم از خدا نگه دار                                           گفتی پس خدا نگه دار 

   گفتم ای بی رحم سنگ دل                                گفتی بیرونی از این دل

                                              

       

     

نوشته شده توسط محمد در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 10:42 | لینک ثابت |

    

آه ای قلب محزون من

دیدی که چگونه سودا رنگ شعر گرفت..

دیدی که جغرافیای فاصله راچگونه بانوازش نگاهی میشود طی کردونادیده گرفت

دیدی که دردهای کهنه را چگونه با ترنمی میشود به یکباه فراموش کرد

دیدی که آزدی لحظه ناب سر سپردن است

دیدی که عشق یک اتفاق نیست

یک قرارقبلی است

مثل یک تفاهم ازلی است

از ازل بوده و تا ابد ادامه خواهد یافت.

                                           

تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود

و برای خاطر نخستین گلها

تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم..</